تبليغاتX
کلاغ سفید


کلاغ سفید

من به نومیدی خود معتادم

 

 

معما های سردرگم کودکی

بیایید و مرا

از یکنواختی

این بیابان

که حتی کویر نیست

نجاتم دهید

....

سوال های کودکانه

که هیچ احمقانه نیستید

مرا از این جواب ها

بی علامت سوال

بازجویی نکنید

من از ترس میترسم

من از سر خط رفتن هم میترسم

از نقطه حتی

..........

گم کوره های ذهنم

تکرار تکرار تکرارها

1

می شمارم

2

می شمارم

.

.

.

5

.

.

با زهم ترتیب شماره ها از ذهنم رفته

1

2

با اطمینان

5

با این ،تفسیر 1+2 که برابر با 5 است درست می شود

پس حفظ شود

..................

رنگ ها

 رنگ میبازد

و آبی چمن

فریاد سرما بر می آورد

و هیچ در انتظار هیچ

اشک ها روان می کند

و ناله ها رنگ می گیرند

وبوم سیاه می شود

و فریاد ها از ترس خاموشی

گوشه گیر می شوند

.......................

هر از چند گاهی

روحم مسواکش را گم میکند

شاید دفتر خاطرات

که سالنامه ی سالهای گذشته است

روزها را

 بروز کند

اما

دفتر خاطرات

خاطراتم کو؟

شاید روزی در کودکی

همه ی آنها

که تعلقاتم بودنند به حال

تبدیل به هواپیما های جنگی شدند

..................

و آنگاه

که نیست

نبود

رنگ میابد

سیاه

شاید

وقت

وقت عاشقی باشد

...........

من اگر نیستم

مادر عروسکهای کودکی ام

و آن مرد

که مهربان بود

که پدر بود

برای عروسکهای یتیم

که جز او

گاهی مو

گاهی چشم

گاهی دستانشان

را در راه بازی

بازی مهم زندگی من با افکارم

بازی کودکانه

که دیگرانی مینامیدنش که هیچ گاه

اندوه عروسک های زندانی در

لباس چارخونه ی دست مادربزرگ

را نفهمیدند

از دست داده اند

همانگونه که من

همانگونه که ما

از دست داده ایم

................

شعرم

گاه

هیچ چیز برای گفتن ندارد

و شاید

از نوشتن

حرفهایم

در قالبش

لذت

میبرم

و شاید

از

خط خطی

کردن

روی

نوشته هایم خوشم میا ید

و خنده ام میگیرد

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:53 توسط کلاغ سفید| |

سکوت اختیار از دست داده و

 

فریاد بلند تاراج شخصیت سر میدهد

خوابهایم را خط خطی میکنم

سالهاست که خوابهایم

در آرزوی نمره ی بیست

رویا ها دیده اند

دیوارهای بلند مغزم

گاهی خسته ام میکنند

و سکوت

گاهی برایم طنز میبافد

قلم را اگر بدست گیرم

تنفس میکنم طعم سکوت را ،انگار

بوم نقاشی ام

بی پلک

میگرید

1 لحظه سکوت....

 

 

 

فریاد میکشم بر کاغذهای زرد

و یک روسری بر اندامش طرح میکنم

تا نگاههای خام

ذکر تجلیل نیآوازند

1لحظه سکوت.....

 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:20 توسط کلاغ سفید| |

 

 

خدای را چه حاجتست

راه زیادیست از عرش

ما بندگی بنده میکنیم....

 

خدای را چه حاجتست

وقتی مسلمان زاده ای

افسار بنده و بندگی را بدست گرفته

و در بیابان قدرت می تازاند

خدای را چه حاجتست

وقتی من فتوای من میدهم

و من را به فتوای من

راه چاره ای جز

بند نیست

بندگی در بند اسارت

من در بند،حتی

خدا هم.

بسم هر آنچه ماست.

روزی بر گورت

فاتحه ی انا فتحنا ناله خواهم کرد

اشک هایم زار

به حال تمام نامه های ارسال شده به مقصد آسمان......

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:16 توسط کلاغ سفید| |

 

از من تصویر می کنی

راه

سکوت

واژه

و هذیان وجودم

ناله ی ضعیفی است

در پس هستن

و وقت میگذراند

با عروسک های ملی!

و من در پی او

بدنبال ناله هایم

روان

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:12 توسط کلاغ سفید| |

 

ملت ایران به خاطر تمام بدبختی هایی که داره سرتون میاد و دم نمیزنین بهتون تبریک میگم......

بدبخت مملکتی که نیمش معتادن و نیم دیگش بی سواد و کور و کر......جهان سومی تر از ما که بنزین (سرمایه ی ملی!)رو برامون کپنی کردن و دم نمیزنیم.....بدبخت مملکتی که یه انقلابی توش پیدا نشه.....به جای اینکه افتخارمون بشه که عکس چه گوارا رو به دیوار بزنیم و به همه نشون بدیم که ما "چه" رو میشناسیم و افتخارمون بشه کشیدن سیگار کمونیستی.....کاش صدامون در می اومد و حق خودمونو "حق خودمون"میگرفتیم ،مانتوی 7،8 هزار تومنی شد 40 هزار تومن صدامون در نیومد،میوه زیر کیلویی 1500 پیدا نمیشه (آقایون بصورت کاملا انسان دوستانه عکس های آفرقایی های دچار سوء تغذیه رو نمایشگاه میکنن)انواع گوشت و مرغ و ماهی و اومگا 3 تبلیغاتی!گرون شد صدامون در نیومد.....اما حالا....وقت اون رسیده که آقایون خوب جیباشونو پر پول کنن.....از خواب پا میشی .....بی خبر از همه جا سوار تاکسی میشی بعد متوجه میشی در عرض گذشت یه شب(راننده تاکسی هایی که بجز آدمای بدبخت کس دیگری رو پیدا نمیکنن بهش زور بگن)کرایه ی یه مسیر که 200 تومان بوده بشه 500!تومن.....آره راه دیگه ی نیست….بیافتیم به جون هم،تازه وزیر نفت هم خوشحال از اینکه تونسته وظیفه شو به نحو احسنت انجام بده و مافوق خودشو خوشحال کنه و یه حالی ببره ......آقایون شکم پر که راه دیگه ی واسه با فرهنگ کردن ملت تو سری خور ایران پیدا نکردن،واسه پزشک ها(که یه دکتر پوست حداقل روزی 1 میلیون تومن بابت اعمال لیزری بجز ویزیت 10 هزار تومنی از حداقل روزی 20 مریض دریافت میکنه)و غیره که در همین رده هستن سهمیه ی ویژه تعیین کردن.....اقتصاد مریض دیگه چه معنایی میتونه داشته باشه.......فاصله طبقاتی تا چه حد علنی......خاک بر سر مملکتی که یه انقلابی نداره...........................من ا زدل این کمون بدبخت پایینم....حیف که تنهام.....ولی از همه چیز خودم گذشتم و پیش میرم...............

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:54 توسط کلاغ سفید| |


Design By : Night Skin