تبليغاتX
کلاغ سفید


کلاغ سفید

من به نومیدی خود معتادم

امشب

گریستم

 

 

امشب از دلم قایقی ساختم

و با کوله باری از اشک

به مقصد کور

به آبهای غصه دار کارون سپردم

امشب

گریستم

تا انتهای غم

و سکوت تنها یار تنهایی ام

فریاد برآورد

امشب تنهایی ام را گریستم

و غصه از اندوه هق هق هایم

خود را به دار آویخت

رفتنش را نگریستم

که چگونه غریب

از زیر پل های رنگی از نور چشمک زن ماشین های ترس و رعب

به نگاهی خیره

مرا بدرود میگوید

دلم را به نظاره نشستم

رفتنش را

امشب گریستم

سخت گریستم

و اشک هایم داغ

گونه هایم را در امتداد چشمانم

بیرنگ می ساخت

یارم

تنهایی

از صبح

هم آغوشی دود و اشک را طالب بود

من

صبح

خوابیدم

  نماز صبحم

خواب ماند

و امشب

من

بی دل

کدامین نماز صبح را

به انتظار

بنشینم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:2 توسط کلاغ سفید| |

یا حق

و من مزه ی این مفام را چشیده ام.....در همه آن حالات مرا هیچ آگاهی نبود....نه از حال خود و غیر نه از هیچ عالم حس، زیرا شهودی بر من غلبه کرده بود ، که در آن ا زخود بی خبر مانده بودم......اما در بعضی اوقات که من از خود غایب و بی خبر مانده بودم ، ذات خویش را در نور اعم و تجلی اعظم بر عرش عظیم مشاهده کردم .......و می دانستم اگرچه از من نیست ، اما جز من نیست......

                                                                "ابن عربی"

 

 

این مطلب پایین رو به یاد یه دوست پست می کنم یه همقدم......همراه کافه ای من.......با اجازه!

یا حق

"چشم،نگاه،گریه و تو "

چشم ، تنها زبانی که نوای حقیقت می دهد ، و نگاه تنها گفتگویی که ا ز پیچ و تاب کوچه ی حریم می گذرد تا تن به رخوت نسپارد

چشم برای من گریز است از حس هذیان های بیهوده ،چشم برای من گریز است از هذیان که از کاوش میان توبره ی تهی کلمات می آید ، و تنپوش واژه ها ، حاصلی جز قفس ، تلقین و تشویش ندارد

چشم تنها شکلی که ناگزیر و بی اراده به تصویر میکشیدم ، و هرچه می کشیدم اعماقش د رحجم کوچکش گم بود ، به یاد نمی آورم شاید صدها و هزاران بار این را امتحان کردم....نه چشم های من ، جنازه هایی بودندکه عقوبتی سخت در انتظار آنها بودند ، خرخاکی هایی به کمین نشسته از لحظه ای هم دریغ نخواهند کرد..... چشم ها تخت تخت ، بر صفحه ای کاغذ دراز کشیده بودند ، دریغا از سر سوزن حرفی ، انگار مثل همه ، با تو هم که آفرینندگانشان هستی ، غریبه اند و از دستان بی رحم تو گریزان ، چشم ها همه بی رنگ بودند ، ته مانده ی خاکستری رنگی هم بود، اما قلم من.......

تا روزی از یر این که ، طرحی نو در اندازم، چشمان خود را از پس آیینه ای که حاکی حس زیبای شباهت بود براندازم.تا به حال چشمانم را جز بر پرده ای کاغذی ندیده بودم،چشمان همیشه بیمار من، که سالهاست نستوه و استوار ، در جا مرده است، رنگی داشت مثل رنگ روشن یک خواب، چیزی شبیه اصواتی بود که هر کدام وزن داشتند و وزنشان لمس میشد.

ناگهان از پشس مردمکانم ، رودی آرام تصویر شد که قایقی تنها را در بستر لالایی میگفت، رودی که عمقش به او جسارت میدهد و زلالیش اثبات بی گناهیش بود......آوازهای آفتاب را می شنیدیکه طنین هنگامه ی یک سپیده را سر می دادند ، و دیگر سوگواری نبود تا غریبانه بر سوگ این حلقه های خاموش سر و صورت بخراشد و جامه از تن بدرد.....

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:46 توسط کلاغ سفید| |

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود*همان در ابتدا نزد خدا بود* همه چیز به واسطه ی او آفریده شد و بغیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت*در او حیات بود و حیات نور انسان بود و نور در تاریکی می درخشید و تاریکی آنرا در نیافت*
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:12 توسط کلاغ سفید| |

دلیل اینکه این مطلب رو پست می کنم نمیدونم.شاید ......به هر حال نیازی نیست واسه انجام هر کاری دلیلی وجود داشته باشه....شاید بعداَ درباره ی مایاکوفسکی بیشتر بگم........

 

من شاعرم و شعر ارزش من است.در این باره می نویسم و درباره اینکه عاشقم یا قمارباز،و گاه اززیباییهای قفقاز می نویسم_ولی فقط وقتی که واژه ها روی هم تلمبار شده باشند.(و.م)

 

 

 

مایاکوفسکی روز 14 آوریل 1930 با شلیک گلوله ای به زندگیش پایان داد.

در نامه ای که در کنار او پیدا شد چنین نوشته بود:

برای همه می میرم .هیچکس مقصر نیست و شایعات الکی راه نیندازید.اینجانب مرحوم از شایعه بدم میاید.

مامان، خواهرانم،رفقایم مرا ببخشید.این روش خوبی نیست(و به هیچکس آن را توصیه نمی کنم)ولی من چاره ی دیگری نداشتم.

لیلی دوستم داشته باش.

رفیق دولت، خانواده ی من عبارتند از:لیلی بریک،مامان،خواهرانم و ورونیکا ویتولوونا پولونسکایا.اگر زندگی آنها را فراهم کنی متشکرم.

اشعار نیمه تمامم را به خانواده ی بریک بدهید.آنها میدانند چکار باید بکنند.

همانطور که می گویند

"پرونده بسته شد"

و قایق عشق

                بر صخره ی زندگی روزمره شکست

با زندگی بی حساب  شدم

بی جهت

دردها را

فاجعه ها را

دوره نکنید

                    و یا آزارها را.

شاد باشید.

 

 


ولادیمیر مایاکوفسکی
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:6 توسط کلاغ سفید| |

خوش دارم,هوشیار باشم
نه به بانگی بیگانه.
خدا را می ستایم,که جهان را آفرید
به احمقانه ترین شکل ممکن
از این روست که,خود
راهم را
به کج ترین شکل ممکن می روم
آن فرزانه ترین می آغازدش
دیوانه, پایان می دهد....

فردریش نیچه

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط کلاغ سفید| |

قلم پریشان می نگارد : به جهنم!

نفرین شده ام به این پریشان نگاری ناگزیر؟

همچنان جسورانه به مرکب دان چنگ می زنم

و با حروف درشت می نویسم.

مرکب می دود، چه پر، چه جاندار!

چه بختیارم می کند این کار،

اما نوشته را وضوحی نیست ـ

به چه دردی می خورد؟

که می خواند ،این نوشته های پریشان را؟

 

                                                           نیچه

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:37 توسط کلاغ سفید| |

قبله ی من

نه آسمان است

نه زمین

من خدایی را بنده ام

که بی زنگ تفریح

خدایی کند

خدایی که وصفش

در کتاب و رساله نگنجد

خدایی نه مسلمان

نه کلیمی

نه مسیحی

خدایی که به دنبالش

چشم به آسمان بیکران ندوزم

تا چاله ای

بهانه ی ارتدادم شود

......... 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:42 توسط کلاغ سفید| |


Design By : Night Skin