کلاغ سفید
من به نومیدی خود معتادم
سخت می گذری از من سخت می گذرم از تو با گذر با مرگ دیده هامان به همآغوشی عریان نگاه عادت دارند کاش من هم به حضورم به حضورت عادتی می داشتم سخت می گذرم از من سخت می گذری از خود تا که در لحظه ی غمگین وداع خنده هامان آخرین چو حجابی زوری تپش قلب نگاه محزون آن نگاه مایوس آن نگاه مغموم در پس ناله ی تنهایی سرهای گران پنهان دارد اگر از ما می پرسی ای نوایت دور باید بگویم که ملالی نیست اما درد هست خفگی هست رنج حسرت شعله می کشد زمان گذشته آرزوها بزرگ اما دست ها کوچنکد هنوز آسمانمان رنگ شماست اما آسمانی نمی کند دیگر ای! دودی می رود دودی می آید ملالی نیست مردم به همراهی عزرائیل در خیابان ها قدم می زنند می میرند همدیگر را به ضرب نوازش می کنند دیگر تاکسی هم میزگرد سیاسی نیست هستیم همچنان هستند همچنان جایت؟ اصلا خالی نیست هست اینجا خس خاشاک بعضی ها دیگر لباس عمومی بر تن نمی کنند شخصی شده همه چیز نا سلامتی هسته داریم ما به لطف! ملالی نیست همچنان قلب ها بازند سبز است اینجا گاهی هم برای زیبایی قرمز هم می بینیم فرار از روتین زیباست قرمز به رنگ خون! نامه را کوتاه باید کرد واژه ها بیمارند می لرزند بر سر انگشتم تب دارند به گمانم سبز مانی آن دور ما سیاهیم سیاهی از ماست. چه دل تنگی ام بزرگ است به اندازه ی عمق نگاهت و چگونه گوشه گیری و انزوا به رگ هایمان تزریق شده و حتی واژه های زندانی به ضرب باتوم خودکار با من به اعتراف نمی نشینند چه بگویم از کجا بگویم دل تنگی هایم غصه دارند! چمباتمه زده اند گوشه ی ذهنم و حتی دیگر با بوی نایک پرتقالیه نقش بسته به عرق تابستانی ات صدایشان در نمی آید! نمی دانم شاید آنها هم به تحصن رفته اند. شعر هایم گاه و بی گاه گم می شوند و سخت از لابه لای رگ های متورم مغزم جاری می شوند به مغزی خودکار که بی نوا هیچ گاه از مغزش به اراده اش استفاده نمی کند هر آنچه من ها بخواهند می نگارد بی خود شده ایم دادگاه انقلابی برای اجتماع روشنفکری خودکار ها و دستور می دهیم به این بردگان همه رنگ آنچه را می خواهیم ثبت شود و آنها هم اعترافات خود را در پس اعترافات ما پنهان می کنند و آخر سر بیمار تحصن می کنند روزی و گم می شوند بی مصرف خودکار ......
| Design By : Night Skin |


