تبليغاتX
کلاغ سفید - دیوانگی


کلاغ سفید

من به نومیدی خود معتادم

یا حق

و من مزه ی این مفام را چشیده ام.....در همه آن حالات مرا هیچ آگاهی نبود....نه از حال خود و غیر نه از هیچ عالم حس، زیرا شهودی بر من غلبه کرده بود ، که در آن ا زخود بی خبر مانده بودم......اما در بعضی اوقات که من از خود غایب و بی خبر مانده بودم ، ذات خویش را در نور اعم و تجلی اعظم بر عرش عظیم مشاهده کردم .......و می دانستم اگرچه از من نیست ، اما جز من نیست......

                                                                "ابن عربی"

 

 

این مطلب پایین رو به یاد یه دوست پست می کنم یه همقدم......همراه کافه ای من.......با اجازه!

یا حق

"چشم،نگاه،گریه و تو "

چشم ، تنها زبانی که نوای حقیقت می دهد ، و نگاه تنها گفتگویی که ا ز پیچ و تاب کوچه ی حریم می گذرد تا تن به رخوت نسپارد

چشم برای من گریز است از حس هذیان های بیهوده ،چشم برای من گریز است از هذیان که از کاوش میان توبره ی تهی کلمات می آید ، و تنپوش واژه ها ، حاصلی جز قفس ، تلقین و تشویش ندارد

چشم تنها شکلی که ناگزیر و بی اراده به تصویر میکشیدم ، و هرچه می کشیدم اعماقش د رحجم کوچکش گم بود ، به یاد نمی آورم شاید صدها و هزاران بار این را امتحان کردم....نه چشم های من ، جنازه هایی بودندکه عقوبتی سخت در انتظار آنها بودند ، خرخاکی هایی به کمین نشسته از لحظه ای هم دریغ نخواهند کرد..... چشم ها تخت تخت ، بر صفحه ای کاغذ دراز کشیده بودند ، دریغا از سر سوزن حرفی ، انگار مثل همه ، با تو هم که آفرینندگانشان هستی ، غریبه اند و از دستان بی رحم تو گریزان ، چشم ها همه بی رنگ بودند ، ته مانده ی خاکستری رنگی هم بود، اما قلم من.......

تا روزی از یر این که ، طرحی نو در اندازم، چشمان خود را از پس آیینه ای که حاکی حس زیبای شباهت بود براندازم.تا به حال چشمانم را جز بر پرده ای کاغذی ندیده بودم،چشمان همیشه بیمار من، که سالهاست نستوه و استوار ، در جا مرده است، رنگی داشت مثل رنگ روشن یک خواب، چیزی شبیه اصواتی بود که هر کدام وزن داشتند و وزنشان لمس میشد.

ناگهان از پشس مردمکانم ، رودی آرام تصویر شد که قایقی تنها را در بستر لالایی میگفت، رودی که عمقش به او جسارت میدهد و زلالیش اثبات بی گناهیش بود......آوازهای آفتاب را می شنیدیکه طنین هنگامه ی یک سپیده را سر می دادند ، و دیگر سوگواری نبود تا غریبانه بر سوگ این حلقه های خاموش سر و صورت بخراشد و جامه از تن بدرد.....

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:46 توسط کلاغ سفید| |


Design By : Night Skin